X
تبلیغات
رایتل

*ღ در سکوت مبهم خویش...ღ*

♥ به نام خدای عزیزم ♥

چه دردناک است!


گوشــ هایـــــم را میـــ گیرم، چشمهـایـــم را میــ بنـدم


ودهانم را نیــــز


ولی حریـــف افـکــارم نمیـ شوم...!


چه دردناک است فهمیدن...



چـه خوب اسـت


گـاه گاهی دروغ بـگـویی بـه دلـت (!)

و نـگـذاری که بـدانــد

بـی نـــــهایـت تـنـــهـا سـت . . .


قلم نوشت:


داره بارون میاد،خیلی قشنگه


امروز روز خیلی خسته کننده ای بود از مدرسه زنگ میزدن بچه ها برن مدرسه ماهم


مجبور شدیم بریم،من که سرکلاس ادبیات خوابیدم وقتی بلند شدم دیدم،به جز من 4-5


نفر دیگم خواب بودن بیشتر بچه ها هم نیومده بودن...


پووووف قراره خاله نرگس اینا بیان اما اصلا خوشحال نیستم!


امروز به قول مامان از دنده چپ بلند شدم!


کاش یکی پیدا میشد که وقتی میدید

 گلوت ابر داره و چشمات بارون ،

به جای اینکه بپرسه “چته ؟ چی شده ؟”

؛ بغلت کنه و بگه “گریه کن” …


من بـــــرم،خدافظ

[ چهارشنبه 21 اسفند 1392 ] [ 14:56 ] [ زینب ] [ 8 نظر ]