X
تبلیغات
رایتل

*ღ در سکوت مبهم خویش...ღ*

♥ به نام خدای عزیزم ♥

منِ


باهام دعوا کن،باهام قهر کن، حرصمو دربیار،بهونه بیار،تازه اجازه داری


اشکمو هم در بیاری ،اما حق نداری هیچوقت بری...هیچوقت



قلم نوشت:




این عکس بالایی رو به مامانم نشون دادم،کلی خندید گفت مثل بچگی های تو


همیشه یه دسته اظافی میخریدیم میدادیم به تو ولی وصلش نمیکردیم،توهم به


خیالت داری بازی میکنی خودمم میشستم کنارت واقعا بازی میکردم.


وقتیم که میخندیدم تو بیشتر ذوق میکردی فکر میکردی بازی رو بردی، دارم به برد تو میخندم.


- دارم فکر میکنم دیگه چه کاری دیگه ای بوده که مامان بابام سر من آوردن دلم واسه خودم


سوخت حس کسایی رو دارم که بهش نارو زدن.



[ جمعه 25 بهمن 1392 ] [ 16:35 ] [ زینب ] [ 29 نظر ]