X
تبلیغات
رایتل

*ღ در سکوت مبهم خویش...ღ*

♥ به نام خدای عزیزم ♥

زینب می گوید...

داره بارون می باره


هوا ابریه،همه جا سایه ابرها پهنه حس خوبیه...پر از آرامش


طبق معمول رفتم بالای پشت بوم،یه نفس عمیق بوی خاک نم خورده


از بالای پشت بوم شهرو میدیدم،اون آخر آخرا بیابون و درخت معلوم بود،کوه ها معلوم بودن


ابرهایی که قله کوه هارو پوشونده بودن و حرکت میکردن،باد به آرومی می وزید


هوای تقریبا سرد ومرطوب،همچی فوق العاده بود دلم می خواد برم بیرون قدم بزنم، برم وبرم وبرم


بدون مقصد...


دیروزم هوا ابری بود ساعت3تا4ونیم قدم زدم بعدشم رفتم باشگاه


همچی خوبه همچی...


مقام اول شهرمون شدم قراره برم استان(اراک)نمیدونم چی میشه یعنی برام مهم نیست


جدیدا دیگه از باشگاه رفتن خوشم نمیاد کاراته رو دوست دارم ولی از محیط باشگاه متنفرم...به حد مرگ از محیط باشگاه


متنفرم! 2ماهه باشگاه نرفتم حسش نیست.


فردا نرگس با امیر میاد،شاید...!دیگه مثل قبل دوسش ندارم


بابام...جدیدا بیشتر از قبل دوسش دارم کافیه یه نفر بهش اخم کنه خونش حلاله.


مامانم...هنوزم به اندازه قبل برام عزیزه


نمیدونم چم شده فکر کنم تحت تاثیر هوای ابری قرار گرفتم...شاید


دلم برا ملیکا تنگ شده شدیم مثل گذشته ها


خل وچل ودیوونه...لبخند


کل لینکامو به اون وبم انتقال دادم حوصله درس کردنشم ندارم،به بچه ها هم خبر ندادم که اینجا مینویسم


حتی به راه رهایی...


من برم فعلا دوستای عزیزم.





[ دوشنبه 7 بهمن 1392 ] [ 15:14 ] [ زینب ] [ 5 نظر ]